اما شامگاه و شب که فرا رسید٬ به کار هامان می خندد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و فصل های سال چیستند٬ جز اندیشه های دگرگون شونده ی
خود شما؟ بهار بیداری ایست در سینه شما٬ و تابستان نیست
مگر نمود باروری خودتان. ایا پاییز درون شما همان نغمه گر دیرین
نیست که برای انچه از کودکیتان بر جای مانده است٬ لالایی
می سراید؟؟ و از شما می پرسم٬ زمستان چیست جز خوابی
اکنده از رویاهای همه ی فصل های دیگر.

جبران خلیل جبران
ارزو دارم قلبی گشوده ی در یافت داشته باشم.
و از حلقه کردن بازوهایم گرد شانه های کسی نترسم،مبادا گسسته شوند.
و از انجام کاری که کسی پیشتر نکرده است نهراسم،مبادا اسیب ببینم.
دیده بگشا ونیک بنگر
. نقش خویش را در همه ی نقش ها خواهی یافت.
گوش بگشا و نیک بشنو
. اوای خویش را در همه ی اواها خواهی شنید... !
روزی مردی بر سر سفره ام نشست و نانم را خورد و ساغرم را سرکشید. انگاه،
به ریشم خندید.
سپس،روزی دیگر باز امد و خواست باز بخورد و بیاشامد، و من نومیدش ساختم و نپذیرفتم.
انگاه فرشتگان به ریشم خندیدند!
انسان کیست جز موجودی نگران، برخاسته از زمین و ارزومند اختران اسمان.
زندگی دو نیمه است. یک نیمه ی ان بردبار و نیمه ی دیگرش سرکش و اتشین است.
عشق همان نیمه ی اتشین زندگی است.
چه نادانی انگاه که از مردم بخواهی با بال هایت پرواز کنند، اما نتوانی به انها
حتی پری بدهی.
خداوند درون هر جانی پیامبری نهاده است تا راه روشن شدگی را به او بنماید.
با این همه، بسیاری از مردم زندگی را در بیرون جستجو کرده و نمی دانند که
زندگی درون انهاست.
از کجا می دانی که فرشتگان همان اندیشه های پراکنده در فضا نباشند؟؟؟!!!

سالها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشهاي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.
****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
****
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكهاي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم!

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب
***
من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


